ما را خود به این سخت جانی گمان نبود...

خرید بک لینک
ساعت به وقت تهران 5 و 40 دقیقه را نشان میدهد و من اما دنیا در سرم میچرخد . حس می کنم آدم فضایی هستم دور از ایستگاه که آخرین تلاشهایش را برای ارتباط و رسیدن به اکسیژن برقرار میکند، چشمهایم را می بندم و کمی آنورتر به سوپ به روش بن ماری فکر میکنم که سوت کشان خبر از آماده شدن میدهد، چشمهایم سیاهی میرود در لحظات در ثانیه ها فرو میروم دلم میخواهد پناه ببرم به همین غروب جمعه با بوی گوجه سبز و توت فرنگی، به تو که تنها حقیقت جهانی، ومن چشمهایم را خوب باز نگه میدارم که دنیا آوار نشود در دلم که تو نروی که باشی که محو نشوی!

بخشهای پرت و پلای من -عصر جمعه 19 اردیبهشت سه سال پیش

پ.ن.زنده نگهداشتن خاطرات هم جزیی از خاطرات است.

پ.ن. خاطرات کمرنگ می شوند اما محو نمیشوند. ردپایی است که همیشه بر جسم و تنت باقی می ماند.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 8:35 توسط |
نوشته هایی برای خودم...

ما را در سایت نوشته هایی برای خودم دنبال می‌کنید

برچسب: خود,این,سخت,جانی,گمان,نبود, نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 7:34

صفحه بندی