
ساعت به وقت تهران 5 و 40 دقیقه را نشان میدهد و من اما دنیا در سرم میچرخد . حس می کنم آدم فضایی هستم دور از ایستگاه که آخرین تلاشهایش را برای ارتباط و رسیدن به اکسیژن برقرار میکند، چشمهایم را می بندم و کمی آنورتر به سوپ به روش بن ماری فکر میکنم که سوت کشان خبر از آماده شدن میدهد، چشمهایم سیاهی میرود در لحظات در ثانیه ها فرو میروم دلم میخواهد پناه ببرم به همین غروب جمعه با بوی گوجه سبز و توت فرنگی، به تو که تنها حقیقت جهانی، ومن چشمهایم را خوب باز نگه میدارم که دنیا آوار نشود در دلم که تو نروی که ...
ادامه مطلب