
ساعت به وقت تهران 5 و 40 دقیقه را نشان میدهد و من اما دنیا در سرم میچرخد . حس می کنم آدم فضایی هستم دور از ایستگاه که آخرین تلاشهایش را برای ارتباط و رسیدن به اکسیژن برقرار میکند، چشمهایم را می بندم و کمی آنورتر به سوپ به روش بن ماری فکر میکنم که سوت کشان خبر از آماده شدن میدهد، چشمهایم سیاهی میرود در لحظات در ثانیه ها فرو میروم دلم میخواهد پناه ببرم به همین غروب جمعه با بوی گوجه سبز و توت فرنگی، به تو که تنها حقیقت جهانی، ومن چشمهایم را خوب باز نگه میدارم که دنیا آوار نشود در دلم که تو نروی که ...
ادامه مطلب
آدمها در برخورد با شکستها چند مرحله را از سر میگذرانند ، اول بی تفاوتند بعد به دنبال مقصرند بعد پرخاشگرن و مرحله ی چهارم افسردگی است و در اخر جبر اجباری برای پذیرش....من تنها یک مرحله دارم و آن اینکه منتظرت هستم ... مثل حس دختر جنوبی روی عرشه ی کشتی، که آن طرف آبها چشم انتظار مرد دریاست ... "بخش های پراکنده ی من"28 اردیبهشت نود و پنج خورشیدی...
ادامه مطلب